تبليغاتX


ساخت فلش مديا پلير
شیفته
 
 
 


تقدیم به تمام کسانی که شیفته ی روی اویند.

از دنیا سیر شده بود!

دیگر فاطمه از دنیا سیر شده بود.

و گرنه تمام افراد آن خانه مستجاب الدعوه بودند.



[ موضوع ] : دل نوشته
ن : شیفته
ت : دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391
عشق من پاییز آمد مثل یار

عشق من پاییز آمد مثل یار

باز هم، ما باز ماندیم از بهار

احتراق لاله را دیدیم ما

گل دمید و خون نجوشیدیم ما

باید از فقدان گل خونجوش بود

در فراق یاس مشکی پوش بود

یاس بوی مهربانی می دهد

عطر دوران جوانی می دهد

یاس ها یادآور پروانه اند

یاس ها پیغمبران خانه اند

یاس ما را رو به پاکی می برد

رو به عشقی اشتراکی می برد

یاس در هر جا نوید آشتی ست

یاس دامان سپید آشتی ست

در شبان ما که شد خورشید؟یاس!

بر لیان ما که می خندید؟یاس!

یاس یک شب را گل ایوان ماست

یاس تنها یک سحر مهمان ماست

بعد روی صبح پرپر می شود

راهی شب های دیگر می شود

یاس مثل عطر پاک نیت است

یاس استنشاق معصومیت است

یاس را آیینه ها رو کرده اند

یاس را پیغمبران بو کرده اند

یاس بوی حوض کوثر می دهد

عطر اخلاق پیمبر می دهد

حضرت زهرا دلش از یاس بود

دانه های اشکش از الماس بود

داغ عطر یاس زهرا زیر ماه

می چکانید اشک حیدر را به چاه

 

پی نوشت:

این شعر،دیگه جای هیچ حرفی رو باقی نمی گذاره.

ایام فاطمیه تسلیت باد.



[ موضوع ] : شعر
ن : شیفته
ت : پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391
سلام
سلامی به گرمی آفتاب به همه ی دوستان

نمی دونم چرا یک ماه و خورده ایه که وبلاگ رو به روز نکردم، شاید کوتاهی از منه. اما به هر حال دیگه الان داریم میریم توی سال جدید.همه چی داره نو میشه.هر چی که فکرش رو بکنید.همه چی نو شد، اما این زندگی ما از یک نواختی در نیومد. همه چی نو شد جز زندگی ما. دوباره توی این 13روز عید همه به دیدن هم میرن، همه به هم عیدی میدن، اما به نظرتون بهترین عیدی برای ما چیه؟اون چیه که میتونه همه ی افراد رو خوشحال کنه؟اون چیه که همه رو از غم در میاره؟به نظر من بهترین عیدی ظهور آقا و سرورمونه.

حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف

عید همگی شما دوستان مبارک. امیدوارم سالی پر از برکت پیش رو داشته باشین.

 

 

تو بیایی همه ی ثانیه ها ساعت ها

از همین روز همین لحظه همین دم عیدند



[ موضوع ] : دل نوشته
ن : شیفته
ت : دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390
عمر بن الخطاب

سلام

شاید برای خیلی از شماها اتفاق افتاده باشه که وقتی از بزرگی و فضائل امیرالمومنین و دیگر معصومین علیهم السلام صحبت می کنین، بعضی از افراد شما رو متهم به دروغ و غلو بکنن و بگن که این چنین داستان هایی واقعیت نداشته باشند. اما الان می خوام چند تا داستان از کتاب های سنی ها و وهابی ها بذارم که با خوندن اون ها متوجه می شین که سنی ها برای بزرگ کردن عمر(لعنت الله علیه)چه داستان هایی ساختن که اگر یکی از ما شیعه ها این چنین داستان هایی را برای اونا از فضائل معصومین علیهم السلام بگیم خیلی سریع ما رو متهم به دروغ گویی می کنن.

صداي عمر از مدينه تا فسا رسيد

 

اين قصه آن قدر معروف است كه حتي كتاب‌هاي لغت نيز آن را نقل كرده‌اند . ما آن را از كتاب البداية و النهاية ابن كثير نقل مي‌كنيم :

 

ذكر سيف عن مشايخه أن سارية بن زنيم قصد فسا و دار أبجرد فاجتمع له جموع ـ من الفرس و الأكرادـ عظيمة و دخم المسلمين منهم أمر عظيم و جمع كثير، فرأي عمر في تلك الليلة فيما يري النائم معركتهم و عددهم فخاوفت من النهار و أنهم في صحراء و هناك جبل إن اسندوا اليه لم يؤتوا ألاّ من وجه واحد. فنادي من الغد الصلاة جامعة، حتي اذا كانت الساعة التي رأي أنهم اجتمعوا فيها، خرج الي الناس و صعد المنبر، فخطب الناس و أخبرهم بصفة ما رأي، ثم قال: يا سارية! الجبل الجبل!!! ثم اقبل عليهم و قال ان الله جنودا و لعل بعضها أن لم يبلغّهم. قال: ففعلوا ما قال عمر، فنصرهم الله علي عدوهم و فتحوا البلد.

 

جناب عمر بن خطاب در مدينه مشغول خواندن خطبه نماز جمعه و آيات قرآن را مي خواند؛ يك دفعه سه مرتبه گفت: «يا ساريه الجبل»، همه ماندند كه چه اتفاقي افتاده؛ بعد از نماز از او پرسيدند كه چه شد وسط خطبه اين چنين گفتي؟ گفتدر حين خطبه خواندن، يك نگاهي كردم به ملكوت زمين و زمان، ديدم لشكري كه براي فتح نهاوند فرستاديم، دشمنان از 4 طرف مي خواهند محاصره كنند و آنها را از بين ببرند، فرمانده شان آقاي ساريه بود، او را صدا زدم كه بيائيد به طرف كوه و از يك طرف با دشمن بجنگيد، تا آنها از 4 طرف حمله نكنند؛ آنها هم آمدند به سمت كوه و جنگيدند. بعد از 3 ماه كه لشكر آمد به مدينه، سؤال كرديم كه آيا اين قضيه را شما هم ديديد؟ گفتند: بله، در فلان روز در بيابان نهاوند بوديم كه صداي آقاي عمر در فضا طنين انداز شد و همه لشكر همصداي او را شنيدند و او از مدينه صدا زد: «يا ساري الجبل»، و اگر صداي عمر نبود، همه از بين رفته بوديم و اين پيروزي هم نصيب اسلام نمي شد

 

البداية و النهاية، ج7، ص94، قصه جنگ فسا و المغني ، عبد الله بن قدامه ، ج 10 ، ص 552 و الشرح الكبير ، عبد الرحمن بن قدامه ، ج 10 ، ص 387 و فيض القدير شرح الجامع الصغير ، المناوي ، ج 4 ، ص 664 و تفسير الرازي ، الرازي ، ج 21 ، ص 87 و دقائق التفسير ، ابن تيمية ، ج 2 ، ص 140 و أسد الغابة ، ابن الأثير ، ج 2 ، ص 244 و الإصابة ، ابن حجر ، ج 3 ، ص 5 6  و تاريخ اليعقوبي ، اليعقوبي ، ج 2 ، ص 156 و الكامل في التاريخ ، ابن الأثير ، ج 3 ، ص 42 43 و تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 1 ، ص 384 و تاريخ ابن خلدون ، ابن خلدون ، ج 1 ، ص 110 و تاج العروس ، الزبيدي ، ج 16 ، ص 327 .

 

رود نيل تحت فرمان عمر

 

فخر رازي در تفسيرش از جمله مي‌نويسد :

 

الثاني : روي أن نيل مصر كان في الجاهلية يقف في كل سنة مرة واحدة وكان لا يجري حتى يلقى فيه جارية واحدة حسناء ، فلما جاء الإسلام كتب عمرو بن العاص بهذه الواقعة إلى عمر ، فكتب عمر على خزفة : أيها النيل إن كنت تجري بأمر الله فاجر ، وإن كنت تجري بأمرك فلا حاجة بنا إليك ! فألقيت تلك الخزفة في النيل فجرى ولم يقف بعد ذلك .

 

تفسير الرازي ، الرازي ، ج 21 ، ص 88 .

 

رود نيل طغيان كرده بود و خانه هاي مردم داشت نابود مي شد. آمدند خدمت عمر بن خطاب كه اي خليفه رسول الله! به داد ما برس كه خانه هايمان رفت. جناب عمر بن خطاب گفت: يك سفالي براي من بياوريد؛ سريع براي او آوردند و با دست مباركش بر روي آن سفال نوشت  :

 

اگر به امر خداوند جاري مي شوي، پس جاري شو و اگر به امر خودت جاري مي شوي، ما كاري نداريم هر كاري مي كني بكن.

 

بعد از آن، اين رودخانه ديگر طغيان نكرد و مردم از طغيان رود نيل راحت شدند.

 

زمين از شلاق عمر ترسيد !

 

فخر رازي مي‌نويسد :

 

الثالث : وقعت الزلزلة في المدينة فضرب عمر الدرة على الأرض وقال : اسكني بإذن الله فسكنت وما حدثت الزلزلة بالمدينة بعد ذلك .

 

وزي در مدينه زلزله شديدي آمد و مردم ريختند بيرون و پناه آوردند به خليفه دوم، خليفه دوم شلاق خود را محكم بر زمين كوبيد و گفت: " آرام باش به اذن خدا " زمين هم آرام شد؛ بعد از آن،‌ زمين مدينه ديگر زلزله نگرفت .

 

آتش ، تحت فرمان عمر!

 

 الرابع : وقعت النار في بعض دور المدينة فكتب عمر على خزفة : يا نار اسكني بإذن الله فألقوها في النار فانطفأت في الحال .

 

تفسير الرازي ، الرازي ، ج 21 ، ص 88 .

 

يكي از خانه هاي مدينه آتش گرفت و سرايت كرد به بخش أعظمي از خانه هاي مدينهمردم مانده بودند حيران و سرگردان كه خانه ها آتش گرفته. عمر نوشت : " اي آتش به اذن خدا ساكن و خاموش شو" و آن را انداخت در آتش و آتش در همان لحظه ساكت  و خاموش شد .

 

 

 اين نمونه كوچكي بود از غلو‌هاي اهل سنت در باره خليفه دوم . اگر خداي نخواسته يكي از شيعيان عين همين مطالب را در باره امير المؤمنين يا يكي ديگر از ائمه عليهم السلام نقل كند ، فوراً او را متهم به غلو كرده و فتوي به كفر او مي‌دهند .

 

آهاي وهابي ها ! شما چه جوابي به اين مطالب داريد ؟

 

در رابطه با غلو در مذهب اهل سنت نيست مي توانيد به لينک زير مراجعه کنيد:

«غلو در مذهب اهل سنت»

http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=sokhan&id=105



[ موضوع ] : از دیگران
ن : شیفته
ت : دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390
عید الزهرا

سلام به همه ی دوستان

عیدالزهرا رو به همه ی شما تبریک میگم.

داشتم توی اینترنت یه چرخی میزدم در مورد عیدالزهرا. به مطلب اشتباهی برخوردم. در مورد این که جشن گرفتن روز نهم ربیع الاول اشتباهه.

متنش رو توی ادامه مطلب میذارم.



[ ادامه مطلب ] | [ موضوع ] :
ن : شیفته
ت : پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390
تسلیت

سلام به همه ی دوستان

شهادت پیامبر(ص) و امام حسن(ع) رو به همه ی دوستان تسلیت عرض می کنم.

این یک فایل صوتیه به مناسبت شهادت امام حسن مجتبی(ع).

 با نوای امید رو شن بین و سید هادی گرسویی             

هر دو این شعر ها از وبلاگ فریاد العطش برداشته شده است.

این هم شعری از سید حمید رضا برقعی

 

بسم الله الرّحمن الرحیم

هنوز راه ندارد کسی به عالم تو
نسیم هم نرسیده به درک پرچم تو
نسیم پنجره ی وحی!  صبح زود بهشت
"
اذا تنفس ِ" باران هوای شبنم تو
تو در نمازی و چون گوشواره می لرزد 
شکوه عرش خدا، شانه های محکم تو
به رمز و راز سلیمان چگونه پی ببرم؟
به راز  عِزّةُ للّه  نقش خاتم تو
من از تو هیچ به غیر از همین نفهمیدم
که میهمان ، همه ماییم و میزبان : همه تو
تو کربلای سکوتی و چارده قرن است
نشسته ایم سر سفره ی مُحرّم تو
چقدر جمله ی "احلی من العسل " زیباست
و سالهاست همین جمله است مرهم تو
هوای روضه ندارم ولی کسی انگار
میان دفتر من می نویسد از غم تو
گریز می زند از ماتمت به عاشورا
گریز می زند از کربلا به ماتم تو
***
فقط نه دست زمین دور مانده از حرمت
نسیم هم نرسیده به درک پرچم تو
سیّد حمیدرضا برقعی

 

این هم شعری از یوسف رحیمی برای پیامبر اکرم

بسم الله الرحمن الرحیم

ملکوت نگاه بارانیت
راوی یک مدینه اندوه است
سالیانی است از غم غربت
خاطر خسته‌ی تو مجروح است

این اهالی ظلمت دنیا
مردمان قبیله‌ی وهمند
در سلوک هدایت و رحمت
اشتیاق تو را نمی فهمند

ماتم این شکنجه های کبود
غصه ها بی مجال پیرت کرد
سینه‌ی غرق نور و سنگ ستم
داغ چندین بلال پیرت کرد

بی کسی خو گرفته بود آقا
با اهالی شعب دلتنگی
می شکستی چنان غریبانه
در حوالی شعب دلتنگی

دیده هر دم غروب عام الحزن
چشم بارانی و پُر ابرت را
تو چه کردی در این غریبستان
که خدا می ستود صبرت را

با عمو در دل پریشانت
حس آرامش عجیبی بود
آه دیگر پس از ابوطالب
مکه زندان بی شکیبی بود

داغ ها یاس بیقرارت را
در غم خود سهیم می کردند
مادری را به عرش می‌ بردند
دختری را یتیم می کردند

ماه عالم بگو چه آورده
به سر تو محاق خاکستر
دختر تو چقدر دلخون شد
بر سرت ریخت داغ خاکستر

خوب دیدی میان این مردم
دم به دم جوشش عواطف را
بوسه‌ی سنگ و زخم پیشانیت
غصه پر کرده بود طائف را

قلبتان را چقدر می آزرد
داغدار غم اُحد بودن
زخمی از عهد بی بصیرت‌ ها
خسته از همرهان خود بودن

ناگهان بر تن تو گل کردند
زخمها لاله ها شقایق ها
لب و دندان تو شده مجروح
آخر از لطف این منافق ها

چه کشیدی در آن غروبی که
تن مجروح حمزه را دیدی ؟
دلت آقا کدام سو می رفت
بر دلش زخم نیزه را دیدی ؟

دید خیبر که گفتی آزاده
آب را بر کسی نمی بندد
گرچه از فرقه‌ی یهودی ها
به اسیران کسی نمی خندد

همه دیدند روز خندق هم
رحم و آزادگی شعارت بود
در مرام تو پیکر کشته
ایمن از غارت و جسارت بود

بر سر و سینه و گلوی حسین
بوسه هایت چقدر معروف است
روضه خوان را ببخش آقا جان
روضه از این به بعد مکشوف است

با تماشای قد و بالایش
از نگاه تو آرزو می ریخت
آه ، ناگاه اگر زمین می خورد
آسمان بر سرت فرو می ریخت

پیش چشمت محاصره کردند
پیکر ماه بی پناهت را
خوب تکریم کرد امت تو
نیزه در نیزه بوسه گاهت را

زینت شانه های تو حالا
شده پامال نعل مرکب ها
آیه آیه، ورق ورق، پرپر
ارباً اربا، مقطع الأعضا

سر خورشید غرق خونت را
روی نیزه ببین چهل منزل
بارش سنگ ها چه خواهد کرد
با لبی نازنین چهل منزل

خون او خون تازه ای جوشاند
در رگ دین و مکتبت آقا
تا ابد شور نهضتش باقی‌ست
تا ابد کُلّ یومٍ عاشورا

 

 



[ موضوع ] : شعر
ن : شیفته
ت : یکشنبه دوم بهمن 1390
شهادت مسلم

سلام

این شعر سروده ی آقای لطیفیان است.

نمی دونم شاید الان مناسبتی نداشته باشه، اما خیلی قشنگه.

 

کاش می شد بنویسم که گرفتار شدم 
مثل خورشید گرفتار شب تار شدم 
مرد این شهرم و بر پیر زنی مدیونم 
این هم از غربت من بود که ناچار شدم 
من نمی خواستم علّت دلواپسیِ ِ
معجر زینب کبری شوم، انگار! شدم 
من بدهکاری خود را به همه پس دادم 
به تو اندازه یک شهر بدهکار شدم 
من در این خانه، تو در خانه خولی، تازه 
با تو همسایه دیوار به دیوار شدم 
کاش می شد بنویسم کفنی برداری
کفنی نیست اگر،پیرهنی برداری

 



[ موضوع ] : شعر
ن : شیفته
ت : شنبه بیست و چهارم دی 1390
خسته شدم

سلام به همگی دوستان

هر چی فکر کردم نتونستم راهی رو برای حل این مشکل پیدا کنم. ناچار شدم اونو توی این جا مطرح کنم.

البته مشکل که نیست. یه درده.

اگه دقت کرده باشین توی این چند ماهه دیگه کسی اصلا به فکر وبلاگ و وب و این چیزا نیست. برین یه سر به وبلاگ ها بزنین. خودتون به حرف من می رسین.

همه توی کار خودشون هستن. همه سرشون تو لاک خودشونه. کم کم منم دارم به جرگه ی این آدما می پیوندم.

 برین چند تاپیوند اول وبلاگ منو باز کنین. خودتون به این نتیجه می رسین. همه ی وبلاگ ها بوی مرگ مید. نویسنده ی همه ی اون ها اونا رو ول کردن. راستش من اصلا با الگو گرفتن از چند تا از آشناهامون که وبلاگ داشتن این وبلاگ رو ساختم.

اون وقت به امیدی داشتم و الان چه امیدی. اون وقت به خودم می گفتم که این وبلاگ رو رونق می دم سعی می کنم تا روز به روز بهترش کنم. آشناها هم منو تشویق می کردن. اما الان چی؟؟ الان منم به جمع خیلی از اون نویسنده های وبلاگی پیوستم که وبلاگشون رو ول کردن و رفتن. دیگه این قدر مشغله برام به وجود اومده که دیگه به هیچ کاری نمی رسم.

شاید برای بعضی ها این افتخار باشه اما من خیلی بدم میاد از این که این حوری باشه. از این که من بچه مسلمون وقت برای امامم نداشته باشم.

صبح ساعت 7 از خونه برم مدرسه بعد ساعت3بیام خونه. تا میرسم خونه برم کلاس زبان.

دیگه خودمم از خودم بدم میاد. نمی دونم برای حل این مشکل باید چی کار بکنم.

خیلی با خودم کلنجار رفتم که این وبلاگ رو ول کنم یا نه، اما همون روز اول که این وبلاگ رو ساختم، با خودم یه عهدی بستم. این که توی قسمت نوشته های پیشین که اسم ماه ها رو می نویسه، اسم حتی یک ماه  هم جا نیفته. تا حالا هم موفق بودم و سعی می کنم هم این کارو بکنم البته تا وقتی که ...

 

پی نوشت:

روزی که وبلاگ رو ساختم روز تولد آقا و مولامون حضرت مهدی(عج) بود. اون روز رو هیچ وقت فراموش نمی کنم.



[ موضوع ] : دل نوشته
ن : شیفته
ت : پنجشنبه هشتم دی 1390
یلدا ترین شب غیبت

امروز داشتم به این فکر می کردم که شب یلدا رو چرا همه دور هم جمع می شن.

چرا یه ذره به این فکر نمی کنیم که این شبی که همگی در اون خوشحالیم، بلند ترین شب غیبت امام و سرورمونه.

چرال به این فکر نمی کنیم که این شب، شبی هست که ما توی اون، یه دقیسقه بیشتر باید فراق آقا و مولامون رو تحمل کنیم.

و چرا...

 

پی نوشت:

یه وقت فکر نکنین که قصدم توهین به سنت ها بود.نه.ولی می گم باید یه کم بیشتر حواسمون رو جمع کنیم.



[ موضوع ] : دل نوشته
ن : شیفته
ت : چهارشنبه سی ام آذر 1390
کاروان

امشب در بیابان غوغایی برپاست.

اگر با دقت گوش بدهی صدای پای اسبان و شتران را می شنوی.

این صدای پای کاروان چه کسی است؟

چه کسی دارد به این سمت می آید؟

تو می دانی ...

البته که می دانی ...

اما ...

 

پی نوشت:

امشب کاروان امام حسین(ع) از مکه به سمت کوفه حرکت خود را شروع می کند.

اما ای کاش ...



[ موضوع ] : دل نوشته
ن : شیفته
ت : یکشنبه پانزدهم آبان 1390
 
 
 
محمد بن حسن عسکری (عج) آخرین امام از امامان دوازده گانه شیعیان است. در ١۵ شعبان سال ٢۵۵ هـ.ق در سامرا به دنیا آمد و تنها فرزند امام حسن عسکری (ع)، یازدهمین امام شعیان ما است. مادر آن حضرت نرجس (نرگس) است که گفته اند از نوادگان قیصر روم بوده است. «مهدی» حُجَت، قائم منتظر، خلف صالح، بقیه الله، صاحب زمان، ولی عصر و امام عصر از لقبهای آن حضرت است.